آبتينآبتين، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

آبتین عزیز دل مامان

خورش قیمه

بر خلاف خاله نسترن ، آبتین عاشق خورش قیمه و لپه هاشه. اینم دیشب وقتی حسابی لپه خورده. نوش جونت عزیزم اما جای دیگه ای مونده که خورشی کنی ...
9 آبان 1391

مسافرت

من و آبتین با هم دیگه روز 2شنبه 1/8/91 با هواپیما برا یه سفر کاری رفتیم تهران. اینو باید بگم که آبتین تو این مدت که با هم بودیم واقعا آقا بود و خیلی کمک حال مامان نسیم. تو مسیر فرودگاه حسابی کمک مامان می کرد و ساک رو کمک مامان می گرفت. فدای این پسر بشم تهران هم که رفتیم خونه خاله خودم و حسابی هم زحمتشون دادیم .آبتین هم که با پسر خاله من " ابوالفضل " حسابی جور شده بود . البته ناگفته نماند که خاله نسترن هم اومده بود و خلاصه خیلی خوب بود. آبتین طلا برای پنجمین بار بود که سوار هواپیما می شد اما اولین با بود که به قول مهماندار هواپیما sit داشت و خودش مستقل می نشست روی صندلی. ...
7 آبان 1391

لا اله الا الله

دیروز که از بیرون برگشتیم خونه من و آبتین زودتر رفتیم داخل  آسانسور و منتظر پدر جون موندیم. پدر آبتین هم وقتی در حیاط رو بست اومد داخل آسانسور و سرع دکمه 4 رو زد غافل از اینکه من و آبتین منتظریم تا وقتی پدر اومد آبتین دکمه رو بزنه دیگه معلومه که آبتین چه شکلی شد: اومدیم خونه ، بعد از کلی گریه که تلاشهای دونفره ما هم به جایی نرسید با ناراحتی و عصبانیت تمام میگه : لا اله الا الله از دست این پدر جون من : پدرجون: آبتین عصبانی: ...
6 آبان 1391

نقاشی

چند روز پیش زنگ خونمون به صدا دراومد. خاله نسترن بود که داشت از اداره برمی گشت خونه سر راه اومده بود آبتین روببینه. من و آبتین رفتیم پایین. تا در رو باز کردم آبتین به خالش میگه : سلام حاله نسترن ، چکارمون داشتی گفتی بیایم پایین. خاله نسترن میگه : اومدم ببینمت برات یه چیزی هم اوردم. اگه گفتی چی..... خلاصه بعد از کلی ذوق 2 تا خط کش شابلونی رو که خاله خریده بود داد به آبتین . حالا آبتین میگه : منم می خوام بیام خونتون خاله نسترن : نه عزیزم من باید برم . می خوام برام اداره آبتین : من می یام اداره خاله نسترن : آخه اداره که بچه راه نمی دن آبتین : من اداره مامان نسیم می رم. از رئییست اجازه بگیر من: خاله: آبتین: اینم عکسهای آبت...
6 آبان 1391

ترش شدم

چند روز پیش با آبتین طلا رفتیم پارکینگ خونه تا آبتین یه کم با چرخش بازی کنه. بهش گفتم آبتین وایسا تا ازت عکس بگیرم. اخماشو تو هم میکنه میگه : مامان نسیم ترش می شم عکس بگیر ( مثلا ژست جدیده ) اما نمی تونست خودشو نگه داره و همش می زد زیر خنده.   ...
6 آبان 1391

جشن اداره پدر جون

چهارشنبه 26/7/91 دعوت داشتیم جشن اداره پدر جون آبتین. با هم دیگه آماده شدیم و رفتیم جشن. شروع مراسم با قرائت قرآن بود. همه ساکت نشسته بودن. سکوت کامل. قاری بنده خدا هم داشت قرآن می خوند ، وقتی وسط آیه ها ساکت می شد آبتین با صدای بلند داد می زد: بخون من: پدر جون آبتین : آبتین: چند بار  اینکارو تکرار کرد و کاری هم از دست ما بر نمی اومد .من یواش به پدر جون گفتم : اخه خوب چرا بقره می خونن یه سوره کوچولو  بخونن ، بچه خسته میشه. که یکدفعه آبتین داد زد : بقره نخووووون تا صدای موزیک می اومد ، بلند می شد و شروع می کرد به رقصیدن . آبتین : مامان نسیم چرا دست نمی گیرن؟؟؟؟ من: چرا مامان جون دست بگیرن آبتین : تا برقصن ...
30 مهر 1391